تبلیغات
یاردانقلی

یاردانقلی

رقص!

شنبه 15 اردیبهشت 1386

Dancing is a perpendicular expression of

a horizontal desire

Smiley 

           George Bernard Shaw   

                



[ شنبه 15 اردیبهشت 1386 - 05:05 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [طنز , ] [+]

توصیه!

شنبه 27 خرداد 1385

اگر در جایی این توصیه را دیدید به خاطر حفاظت از جانتان آن را  جدی نگیرید:

«هنگام سکس که نباید صحبت کنید ، بهتر است تا پایان یافتن آن نفس را در سینه حبس کنید...»

 کسانی که ساده بودند گفتند «حتما این باید  و این توصیه حکمتی دارند ....»و بعد به این توصیه  عمل کردند و در نتیجه جانشان بر اثر خفگی  از .... شان در رفت ...اما کسانی که سرشان در حساب کتاب بود ، دانستند که تایپیست نادان موقع تایپ سکسکه یک فاصله ی فاجعه آمیز لحاظ کرده است!!



[ شنبه 27 خرداد 1385 - 10:06 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [طنز , ] [+]

از قدیم ندیم ها!

دوشنبه 21 فروردین 1385

دی در حق ما یکی بدی گفت

دل را ز غمش نمی خراشیم

ما نیز نکویی اش بگــــــــوییم

تا هـــــر دو دروغ گفته باشیم!!



[ دوشنبه 21 فروردین 1385 - 11:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 21 فروردین 1385 - 11:04 ق.ظ]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [طنز ازما بهتران! , ] [+]

...و مسعود شاهکار را آفرید!

پنجشنبه 17 فروردین 1385

برنامه ی نمی دانم نقد ۳ بود طنز ۳ بود علافی ۳ بود...یک همچین چیزی در حال پخش بود و ما آلودگی صوتیش را قطع کرده بودیم و داشتیم روزنامه می خواندیم که یکهو گوشه ی چشممان به تله آویزون افتاد و دیدیم ای دل غافل!...این بابا کیست؟....یا هنرپیشه ی هندی است یا قوّال پاکستانی...لباس سفیدش  که عین لباس هندی هاست ...ریخت وشمایلش هم ، هم!...صدای تلویزیون را برگرداندیم دیدیم ای دل غافل... یار در جعبه و ما گرد جهان می گردیم...این برادر کسی نیست چون نویسنده و کارگردان خلاق همین مجموعه ی بی نظیر یعنی شخص شخیص مسعود شامحمدی !

جای دوستان خالی که ببیند وبشنوند چه صحبتهایی رد وبدل می شد بین زندگانی(مجری) و عفیفه(تهیه کننده) و آق مسعود... تازه ما آنوقت متوجه شدیم که ای دل غافل یکی از بی نظیرترین سریالهای تاریخ را می دیده ایم وبی خبر بوده ایم ....و خبر نداشتیم که این سریال مورد توجه خیل کثیر واحیانا عظیم مخاطبان قرار گرفته است...

...و بحث هم در ایم بود که شما چه کردید که همچی شد! و ما به جان خودمان نباشد به جان زینال پسر خاله حسرت خوردیم که چرا این سریال را به اسکار نفرستاده بودند که این فیلمنامه  روی فیلمنامه نویس های دوزاری هالیوود را کم کند!

جالب اینکه در خلال صحبتها بخشهایی از همان قسمتی پخش می شد که ذکر خیرش پیش تر رفته بود و ما چقدر غافل بودیم که این سکانس ها را ندیده بودیم...از جمله صحنه ی اسید پاشی وبعد دادگاه...

پسر با یک گالن اسید افتاده دنبال دختره و بعد از مراسم اسید پاشی...دادگاه را می بینیم که قاضی می گوید :

آقا! شما متهمید که سه لیتر اسید (!)  را به روی این خانم ریخته ای !!!

و راستی خانم چه خانمی بوده است که در برابر ۳ لیتر اسید ( که ریختنش احتمالا ۱۵ - ۲۰ ثانیه ای طول کشیده است(!) و خودش هم با نهایت همکاری منتظر شده است تا این ۳ لیتر تا آخرین قطره بر رویش ریخته شود!!) حتی خم به ابرو و لب ولوچه و چشم وچار نیاورده و فقط یک نیمکره ی صورتش عین ماه سیاه شده است!...  آن هم نیمکره ی اختیاری!....چون گاه در سریال نیمکره ی راست بود گاه چپ!!!... اگر خانم دیگری بود احتمالا فقط یکی از دگمه های مانتویش را به نمایندگی از کل بدن ایشان در داداگاه حاضر کرده بودند!



[ پنجشنبه 17 فروردین 1385 - 08:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [طنز صدا وسیمایی! , ] [+]

بدون عنوان!

چهارشنبه 16 فروردین 1385

با یک چیزهای دیگری(!) می خواستم  به روز کنم اما  برنامه از بیخ وبن عوض شد! بدون هیچ مقدمه ای این نامه ی آقای نظری را که برایم ایمیل فرموده اند؛ عیناً نقل می کنم:

       

   ( نامه ای برای آقایان میرانی و یاردانقلی)

بدون سلام .

 تاسف به حال ادبیاتی که شما دو نفر پیشکسوت آن هستید.  تاسف به حال ادبیاتی که جوانش که من باشم باید از شما پیشکسوتان، شعر وشعور و فرهنگ یاد بگیرم. تاسف به حال ادبیاتی که دنیای شور وعاطفه واحساس است و رنگین کمان زیبایی ها اما شما آن را آکنده از رکیک ترین  و زشت ترین ومبتذل ترین کرده ها و  گفته ها کرده اید. تاسف به حال و روز ادبیاتی که جوان 21 ساله ای که دانشجوی ادبیات است و اندک طبع شعر و طنز و داستانی دارد به خاطر فضاهایی از این دست که البته  بیشتر از شاعران  تهرانی دیده است ، دارد از ادبیات و شعر وداستان منزجر می شود و دیگر ماههاست تصمیم گرفته در هیچ انجمن شعر یا داستانی حاضر نباشد. تاسف به حال ادبیاتی که هم شهریار بیرون داده است هم شما را!

این یکی به نام پاسداری از ادبیات زشت ترین بی ادبی هارا نثار دیگری می کند و در پی بردن آبروی طرف مقابل است و در پی افشای زندگی خصوصی دشمن!

و آن دیگری باز با زشت ترین بی ادبی ها  و فحشها درپی یافتن آدرس طرف مقابل است و مثل کلانترهای فیلم وسترن  آگهی می زند که wanted  و فلان تومان مژدگانی می دهم به کسی که این آدرس را به من بدهد تا من بروم و اورا بکشم!

با فحشهای متقابل شما دو نفر کار ندارم که یکی این طرف جو و دیگری آن طرف ایستاده اید و دهان را باز فرموده وبه بالندگی ادبیات این مرز وبوم و رشد جوانانی چون من کمک می کنید!!

من سطر به سطر وبلاگ شما دو نفر را خوانده ام.( وهم آن وبلاگ متروک و جنگزده ی آقای یاردانقلی را که ان روزها نامی دیگر داشتند!)

 چقدر دوست داشتم که آن شورو احساس ومهربانی آن صمیمیت سیالی که در غزلهای میرانی بود در خود او هم متبلور می شد.

و چقدر دوست داشتم آن شیرینی نثر زیبا و طنز آمیز یاردانقلی در منش او هم خود را نشان می داد.

و من  در این دنیای مسخره چه چیزهایی دوست دارم!

اینها را نوشتم. شاید مرا نیز بی نصیب از فحشهایتان نکنید! شاید در حالتی  برای من هم شروع به پرونده سازی کنید وبخواهید آبرویم را ببرید ویا در حالتی دیگر برای زنده یا مرده ام  جایزه ی نقدی تعیین کنید. عیبی ندارد وقتی دیگر جایی برای نفس کشیدن وعشق ورزیدن وجود ندارد رسوا شدن ومرگ به مراتب بهتر از بودن در فضای مسموم زشتی ها ودشمنی هاست.

اما نه! چرا مرگ؟ منی که علیرغم نقص عضو و محرومیتهایی که کشیده ام و بی حمایتهای پدری که هرگز ندیده ام ، بسیار پویاتر و موفق تر از افراد سالم در مسیر هدفهایم قدم برداشته ام و شرایط را با رنجها و مشقتها به نفع خود واستعدادهایم تغییر داده ام آیا می توانم این فضا را نیز تغییر دهم؟آیا می توانم دنیا را آنگونه عوض کنم که "دوستت دارم" همان نوای آسمانی فرشتگانی باشد که بر زبان ما جاری کرده اند؟ آیا می توانم شاعران را مانند روحشان صیقلی کنم و چشمانشان را دوباره مهربان کنم؟ برخلاف بهرام -برادرم -من پدر را به یاد ندارم اما مادر می گوید خیلی به شعر علاقه داشته است و سهراب می خوانده است .آیا می توانم روح پدرم وسهراب را دوباره شادمان ببینم؟با شما دوتایی هستم که قرار است فرداها و پس فرداها برای من و مثلا پسرم جای سهراب را بگیرید و خیال وخاطره ی من و نسلهای بعدی شوید. آیا می توانم از شما سهرابی بسازم؟ کسی به من جواب بدهد.... حالا که اینها را تایپ می کنم چشمانم بارانی است . به یاد پدر افتاده ام و به یاد اینکه باید مثل اومومن و عاشقانه زندگی کنم و مومن و عاشقانه بمیرم و چقدر این روزها سخت است. کسی به من جواب بدهد...آیا می توانم؟

                       دوازدهم فروردین – تهران

                              رامتین نظری


رامتین عزیز! ایمیل ونامه ی سر نگشاده ات را با دوسه روزی تاخیر وساعت 1 بامداد خواندم و خواب از سرم پرید. هم حال کردم هم حالم گرفته شد!ببخش که نامه ات را با بخشی از پاسخی که برایت ارسال کردم ؛ در وبلاگم منتشر کردم. خواستم دیگر عزیزان هم آن را بخوانند و مرا – با دیگری کار ندارم – ملامت ولعنت کنند تا حواسم بیشتر جمع باشد! حق با تو بود گاه حقایق را باید کسی – گیرم سنّش از نصف سن آدم  کمترباشد!! -  چون یک سیلی به صورت آدم بکوبد !

عزیز دل من! به احترام روح پدر بزرگوارت به احترام سهراب جاودانه به احترام آن دل صمیمی و عاشقت که برای ادبیات می تپد و نهایتا به احترام زلالی وصمیمیت قلمت خاضعانه در برابر بزرگواریت سر فرو میآورم در پیشگاه تو که پیشگاه ادبیات است از گفته ها وکرده ها پوزش می طلبم و اعلام می کنم که :

                این  بازی تمام شد!

(...و چه نیرو و اوقاتی صرف این موضوع شد از طرف بنده ی بی تمیز! (شاید اگر عمری باقی بود و زمانی که ابها از آسیاب افتاد مطلبی بنویسم که مشکل جامعه ی ادبی ما کجاست و اینگونه قضایای نامطلوب  ریشه در کجاها دارند)

تو با این روح زلال و طبع بلندت همیشه خواهی توانست ....

                            ان شاءالله

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[ چهارشنبه 16 فروردین 1385 - 08:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 21 فروردین 1385 - 11:04 ق.ظ]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [جدّی! , ] [+]

مقدمه ی به روز شدن!

سه شنبه 15 فروردین 1385
سلام... دور نیست که به روز شوم اساسی و هیجان انگیز! منتظر باشید!

[ سه شنبه 15 فروردین 1385 - 06:04 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : دوشنبه 21 فروردین 1385 - 11:04 ق.ظ]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [جدّی! , ] [+]

...و خدا سوتی(!) را آفرید!

شنبه 15 بهمن 1384

این سریال و خدا عشق را آفرید هم که اِندِ آخرش است(!)...اگر روح مرحومه ی مغفوره بانو آگاتا کریستی از کالبد خاکی قطع علاقه نکرده بود و همچنان مشغول قلم زنی می بود حتما در برابر نویسنده ی این سریال که کسوت کارگردانی هم به تن دارد ، کم می آورد و بر اثر دپرسّیت(!) شدید، مثل مرحومه ویرجینیا ولف می رفت وسر خودش را زیر اب می کرد!...حالا نویسندگی به کنار که نکات بامزه ی زیادی دارد ...بماند برای بعد...اما...

جند وقت پیش حکایت پسری نقل می شد که به صورت دختر مورد علاقه ی خود ـ چون راه نمی داده! ـ اسید پاشیده است وبعد از طرف مراجع ذیصلاح محکوم شده است تا همین دختر اسیدی را به عقد خود در آورد!...در یکی از صحنه های سریال این دختر برای آقا پسر چای می آورد در حالیکه سمت راست صورتش به کل با رنگ سیاه نقاشی شده است!!(هنر گریم)

(حالا کاری نداریم که این آقا پسر گویا موقع اسید پاشی از خط کش استفاده کرده واسید را دقیقا به یک نیمکره پاشیده بدون اینکه یک قطره اسید به طرف دیگر پاشیده شده، خسارت به بار آورَد!..البته خسارت هم که می گوییم فقط تغییر رنگ صورت است...نه دفرمه کردن بعضی جاهای صورت چنان که عادت جناب اسید است!...احتمالا اسید ابتیاعی آقا پسر نا خالص بوده است!)

در یک صحنه ی دیگر که شاهد فلاش بکی هستیم...این دختره روی مبل از حال رفته وبقیه برایش شربت قند می دهند در حالیکه سمت چپ صورتش رنگ کاری شده است!!!



[ شنبه 15 بهمن 1384 - 12:02 ب.ظ ]
[ویرایش شده در : - - -]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [طنز صدا وسیمایی! , ] [+]

طنزپرداز موفق!

شنبه 26 آذر 1384
 

حوزه ی انتخاباتی طنز پرداز موفق!

(ورود افراد زیر ۱۵ سال  ممنوع!..)

 طنزپردازموفق کیست؟

این "هادی خرسندی" در طنزپردازی اِند موفقیت است ،چونکه اولا:  هنرمندی به تمام معنی آزاد است و  مثل ما که قلممان در خیلی جاها از نظر قانونی واز آن بدتر وجدانی، ممنوع القلم(!) است ،هیچ قید وبندی جلوی فوران خلاقیتش را نمی گیرد.قربانش بروم ،لامصّب بالفطره است!...به اقرار خودش نه به خدا وآخرت اعتقاد دارد نه به پیغمبر وامام ، که مثل بعضی از طنز پردازان امّل به خاطر این خرافات (!)موقع نوشتن دست ودلش بلرزد و درست وقتیکه می خواهد بترکاند، یهو صدایی بشنود که:

"های!...شیر طنـــّاز!...من وجدانت بیدم!...با این اراجیف و(...)شعرها که می نویسی فردا جواب کرام الکاتبین را چه وخواهی داد؟....فردا توی دوزخ هشتپلکو شدی نوگویی نوگفتی ها؟.."

"خرسندی" گوش به این خزعبلات نمی دهد و در نتیجه قلمش آزاد است و طنزش موفق !

 

ثانیا: مثل ما  ـ که "حشمت" باشیم ـ دست به عصا نیست وهیچ محدودیتی در فحش دادن ندارد!...به خدا ، پیغمیر، دین،مردم ، احمدی نژاد، خاتمی ، پهلوی، ربع پهلوی و ...  توامان فحشهای چارواداری می دهد!فحش هم که امروزه مزه ی طنز است!...پای دلار این وسط باز شود پای خواهر مادر خودش را هم این وسط باز می کند وابایی ندارد ،چون یک مبارز وفدایی حسابی است.

 در مبارزه  هم که بحث خواهر مادر و فک وفامیل نداریم!

ثالثا: به کوری چشم هنرمندان متعهد ،هیچ تعهدی به هیچکس ندارد مگر به "جرج بوش" که موظف است درحوزه ی استحفاظی او هر از چند گاهی چند بد وبیراه  هم نصیب او بکند تا هم مردم بدانند که او حتی با صاحب خانه اش  ـ یا به قول شانتاژبازهای وطنی   با "مافوقش" ـ نیز رودر بایستی ندارد وهم اینکه نشان بدهد دلارهایی که فرت فرت به حسابش واریز می شود زبانم لال!... به قول عوام الناس ربطی به خوش رقصی ها و قر توکمر های  او ندارد!...به قول بعضی بروبچز بامرام؛ "خرسندی" بی شرف خفنی است(!) و همین بی تعهدی به شرف وغیرت باعث می شود که قلمش تخته گاز برود وبترکاند!(حکما چشم حسود را!).....

البته برخی اعتقاد دارند  او آخر غیرت است وغیرت ملّی وشرف ایرانی بودن در او به منصه ی ظهور رسیده است!...اما برای ایز گم کردن  وقتی در سالنهای  آمریکا و اروپا می رود روی تخت حوض(!)تا اطوار بریزد و مردم را بخنداند...چند تا متلک وفحش هم نثار ایران وایرانی می کند، تا  همه بدانند که وطن و شرف وغیرت و...فرع قضیه اند ،آنچه مهم است مبازره است(!) ودر مبارزه همم که بحث میهن وشرف و کوفت وزهرمار نداریم!

خامسا : یکی از دلایل موفقیت او این است که سعی می کند ذائقه ی این ملت نادان را درست کند!...ملتی که 20میلیون رای به خاتمی و17 میلیون رای به احمدی نژاد داده اند بلانسبت او و "جرج دبلیو" ،نفهم وبی شعور بوده اند و باید سر عقل بیایند!

از طرف دیگراین ملّت خاک بر سر باید بدانند که چه کسی را باید  دوست داشته باشند وبه او عشق بورزند، هرگونه ابراز محبتی بدون هماهنگی با"خرسندی" توهین به مقام رهبری اودر عالم هنر وسیاست است!...حالا این شخص چه "گل آقای  ملت ایران" باشد چه ـ درسطحی دیگر ـ  "حسین رضازاده"...در غیر این صورت  او اگرعصبانی شود...هم  به"زنده یادگل آقا (قب) " فحش می دهد هم به "رضازاده(قمج) – (قویترین مردجهان !)...مثلا کافی است "رصازاده" یکبارمردم را به حضور در انتخابات تشویق کند وبه دشمنان میهنش بد وبیراه بگوید،تا"خرسندی" ناخرسندی خود وصاحبانش را اعلام فرموده، یک دستی از تخم  قویترین مرد جهان آویزان گردد _به نازم به قدرت هردو!_و گلویش را اینسان پاره کند:

به ملت کسی رهنمون داده است
که اسمش حسین رضازاده است

از آنسوی اگر خوب هالتر زده
از اینسوی چون خاتمی زر زده

نه این حرفها هست در حد تو
نه در حد جد و پدرجــــــــــد تو

نگه کن که دوران ماقبل هفت
چگونه به ماتحت مردم برفت
"

و بر همگان علی الاصول باید روشن باشد، همینکه  اودر فکر ماتحت خود نیست اوج ایثار است، آن هم در شرایطی که وقتی دولا شده است توامان  هم دلار یا مفت جمع کند وهم آب به آسیاب دشمنان ایران زمین بریزد؛ "مافوق"  نامرد ؛برایش "ماتحت" باقی نگذاشته است!!! 

در مبارزه ی خرسندی وار هم که بحث نگرانی از پارگی" گلو" و "ماتحت" _ چه مراعات نظیری (!) _  نداریم! 

 *** 

از"خرسندی" هرچه بگوییم کم گفته ایم، مَخلص کلام اینکه این هنرمند مبارز،علاوه بر طنز  رهبر و ریش سفید  _ ریش که نه...._ گیس سفید ملّت گول وگیج وفریب خورده ی ایران است، و همه چشم بر  فرمان او دوخته اند تا دو بار لب تر کند!یک بار تر کردن مقدماتی با ویسکی اسکاچ وبار دیگر   تر کردن نهایی با چنین شعری که فتوای جهاد دهد: 

بار دیگر قیام باید کرد!....بر علیه نظام باید کرد!

تا مردم گول وابله به یکباره از خواب ۲۷ ساله بپرند وبزنند رژیم آخوندی را آش ولاش کنند!    

...  و"خرسندی" که صدور فرمان را عین عمل به آن می داند و تحقق پیروزی ، منشور بعد از  پیروزی را هم صادر کند و رافت آمریکایی را نمایان سازد که: 

لیک بعد از حصول پیروزی...حذر از انتقام باید کرد(!) 

رژیم آخوندی باید از خجالت آب بشود در برابر این بزرگ منشی!....رژیمی که بنا به فرموده ی خود«خرسندی» آدرس او را در اختیار تروریستهای عرب(!)  قرارداده  بود که این«مبارزنستوه وملی» را ازپای درآورند(!)...

(ای رژیم!واقعا هم جای خجالت دارد،که  شما می خواهید سر به تن این مبارز «اهل عمل!»      نباشد، در عوض او بعد از پیروزی فرمان عفو عمومی صادر می کند!... واقعا که خجالت خوب چیزیست ،...خوووووب!)

مخالفان فریب خورده اش اگرهم تاب نیاورند، باید حقیقت گفته شود ...این است "هادی خرسندی " : دل نازک و مجسمه ی مهربانی  و رئوفت، حتی در برابر دشمنان!

 از نوجوانی های مشار الیه ،از آن زمان که هنوز پشت لبهایش سبز نشده بود، حکایاتی مستند در دست است که  نشانگر اوج رافت ایشان از بدو کودکی ونوجوانی بوده است نسبت به دوستان و دشمنان!...اگرچه یحتمل آن مبارزنستوه عارضه ای رانیز_ چون یک جراحت جنگی (!) _  ازآن دوران  پرافتخارهنوز با خود یدک می کشد که زنده کننده ی خاطراتش باشد...!اگر هم یدک نکشد ؛ نباید دل بد دارد که به قول ایرج" تا به دریاست رفت وآمد فُلک"....اورا ازملّت ایران حوالتی در خور خواهد بود...ان شاءالله!)

به هرحال مبارز شدن از این دست که"هادی خرسندی" است؛ هزینه هایی هم از این دست دارد!

در مبارزه از این دست هم که  حلوا خیرات نمی کنند...!

 

                                     نوشته شده توسط: «حشمت»


 

 بین خودمان بماند این زینال پسر خاله   چشم ندارد موفقیت احد الناسی را ـ به غیر از خودش ومن و حشمت!ـ ببیند، برداشته است برای"خرسندی" از این طرف جوب به آن طرف جوب(!) جوابیه ایمیل کرده است و یک رونوشت  هم داده است به ما!...یک بار  از اول به آخر و یک بار هم از آخر به اول بررسیش کردم، سر در نیاوردم!...گفتم :

 زینال!ای شعرهایی که نوشتی حالا یعنی چه؟؟....نکند چیز نامربوطی باشد!...ما برای خودمان  و وبلاگمان پیریستیج (!) داریم ها!..."

 گفت: "حشمت را کفن کنم طنز است و چیز نامربوطی نیست،منتها گاه گداری یکی پیدا می شود که ازتناول (...) زیادی ، ثقل می فرماید واز دلار یامفت خرکیف می شود و شروع به جفتک اندازی می کند  ؛ آنوقت است که باید با ادبیات خود او با او دیالوگ بر قرار فرمود که: "آخرالدواء الکی!" آنکه حیا را خورد وآبرو را قی کرد و بهر تکمله غیرت را هم شیاف فرمود(!)با زبان آدمیزاد شیرفهم نمی شود وباید مشار الیه  را(...) فهم فرمود!لذا در ارتباط با آن امریکن عزیز؛ به قول برخی علما از" منطق" دسته بیل" استفاده کرده ام که البته تا دقائق آخر مردّد بودم که این منطق(!) را حواله ی مافوقش نمایم یا ما....!"

 آقا مارا می گویید؛ هاج و واج نگاهش می کنیم وبرای اینکه زابلونشود و مثلا نشان بدهیم که سرمان توی حساب کتاب است؛ سری تکان می دهیم!...اما خداوکیلی ؛ این کدوی دو منی ، توی حساب وکتاب  نیست که نیست!!

 بگذریم...اما این حرف هم باز بین خودمان بماند که این پسر خاله ی ما همانقدر که در سیاست آینده دارد و برای خودش کسی خواهدشد، درطنز پردازی به گرد لامبورگینی "خرسندی" هم نخواهد رسید و«موفق» نخواهد شد!....به هزارو یک دلیل، که برخی را بالاتر"حشمت" گفت و یکی دیگر از آنها که نگفت( دلیل سیصد وسی وهفتم!) این است که:

 "خرسندی" با قلم سیصد دلاری  آمریکایی می نویسد و زینال با خودکار ۵۰تومنی وطنی!....که آنهم  ، ـ خبر شکستنش(!) ـ جابه جا می نویسد ونمی نویسد !...هر یک از این (نقطه) ها اثر نوک نامبارک خودکار زینال است و مثلا نشانگر یک حرف بالقوه(!)،  که این شعر را کرده است معما و تست هوش!... به هرحال نه تقصیر من بود ونه  تقصیرزینال؛ بلکه تقصیر آستین وبلاگ "یاردانقلی" بود(!) که هر وقت دست شوم زینال ازآن بیرون می آید با خودکار ۵۰ تومانی بیرون می آید واینگونه دردسر ساز می شود...!                                        

                                    نوشته شده توسط: یاردانقلی

جوابیه« زینال» :

گفتــــــه بودی:" قیــــــام باید کرد

بــــر علیه   نظــــــــــام  باید کرد

بهــــــر خرسنـــــدی من ای ملت

جمله   برپــــــا قیــــــام باید کرد"

این (..) شعرهـــــــاکه می گویی

من ندانم چـــــه نــــــام باید کرد؟

لیــــک دانم قیـــــــــام ِ(...ان )را

پاســـــــخ این پیـــــــــام باید کرد!

بهـــــــــر خرسنـــدی تو بالاکـراه

(تو.) (...ت) مــــــــــدام بایدکرد!

دی سخنگـــوی(...هــــا) می گفت

بر درت ازدحــــــــــــام بایدکـرد!

چونکه یک نیمــه در(.و) شدگفتی:

کـــــــار ناقص تمـــــــام بایدکرد!!

جــــــان تو (...) ما کم آورده است

از(خ..) (...) وام بایــــــــــد کرد!

بعد در (...) چـــــون تو (.رّه.ری)

(..ر) (.ر) صبح وشــــام باید کرد!

چون دهانت مســــــاوی(..ن) است

خود بگـو  در (.د.م) بایـــد کرد؟!!

نوشته شده توسط: (آق.) (ز.نال)....(!)

حوزه ی انتخاباتی طنز پرداز موفق!...

 

(خروج افراد زیر ۱۵ سال  بلامانع!...)




[ شنبه 26 آذر 1384 - 11:12 ق.ظ ]
[ویرایش شده در : سه شنبه 25 بهمن 1384 - 09:02 ق.ظ]

[ پیام ()|| یاردانقلی خان ] [طنز سیاسی , ] [+]